دیروز منتظر اتوبوس بودم. امد ایستاد و ایینه ش زد تو سرم و افتادم با کمر رو زمین. بعد هم بقیه مسافرا تمیز و مودب سوار شدن و اتوبوس هم جای خلوت تازه بود دید منو . وهمه رفتن. من هم همچنان رو زمین افتاده بودم .. این هست دنیایی که توش زندگی می کنیم. ....یه پسره امد. بعد ۵ دقیقه . تازه اون هم قیافه ش مسلمان بود. گفتم تو دیدی. گفت نه من که ندیدم. من هم سرم رو برگردوندم. اوبر گرفتم . یخ. رفتم بیمارستان. بعد رفتم سر کلاس. تا شب. بعد رفتم بیمارستان دوباره. امروز هم شکایت. دیشب اونجا تو یونی رفلکتری بودم. اوارد رو به من ندادن. به رفیق هاشون می دن. اندی حرف های بسیار عالی رو در مورد من می بینه منتها من به روم نمی یارم برای روزش و به جولیا کفتم اسپاین ۵۲. می گه یکی و باز هم به رو نمی ارم و برای روزش. روزی که بتونم. یادت باشه در دنیایی هستی که وقتی مریض شدی کسی از خانوادت نیومد. این شد که این مریضی شد طولانی. دنیایی که من دیروز اینطوری افتادم با تصادف کسی نیومد. تا چند دقیقه بعدش یه زنی امد. البته ناامید نشو. چون باز هم بود. اما اون لحظه که من تصادف کردم اون راننده اتوبوس بویی از انسانیت نبرده بود همونطور اون مسافرهای کثیف. منچ رو پانوس دیروز می گفت. خاطره کاری که کردن رو فراموش نمی کنم. نباید هم بکنی. فقط کاش می شد نبود خیلی راحت و بی دردسر. خوشحالم که ج. مشتری هاش باهم شعار دروغین بدن compassion. یه روزی پیداش می شه می گه اون کلاینتم این رو فرستاده. اون روز من نیستم.
برچسب:
نویسنده: امیر رفیعی
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 12:06